لسان الملك سپهر
187
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
واقعهء شقّ صدر خاتم النبيّين صلّى اللّه عليه و آله شش هزار و يكصد و شصت و شش سال بعد از هبوط آدم عليه السّلام بود « 1 » چون حليمه ديگر باره محمّد صلّى اللّه عليه و آله را از نزديك آمنه به سراى خويش آورد و ماهى چند بگذشت ، روزى آن حضرت با حليمه فرمود كه : برادران خود را روزها نمىبينم ايشان به كجا مىشوند ؟ حليمه عرض كرد كه : هر بامداد گوسفندان را از بهر چرانيدن برند و شامگاه بازآرند . رسول اللّه فرمود كه : مرا نيز با ايشان فرست كه من هم كارى كنم . بامداد ديگر حليمه موى آن حضرت را شانه زد و جامه بپوشيد و سرمه بكشيد و دفع عين الكمال را رشته از حرز يمانى از گردنش بياويخت . پيغمبر آن رشته را از گردن گسسته به زير افكند و گفت : نگهبان من با من است . و با برادران رضاعى بيرون شد و در محلى كه قريب به سراى بود به چرانيدن گوسفندان مشغول گشت و بر هر سنگ و كلوخى كه باز مىخورد بانگ بر مىآمد كه السّلام عليك يا محمّد ، السّلام عليك يا محمود ، السّلام عليك يا صاحب القول العدل ، لا إله الّا اللّه محمّدا رسول اللّه و چون روز گرم مىشد ابرى بدان حضرت سايه مىگسترد و هرگاه مىباريد بر سر آن حضرت بارندگى نداشت ، بلكه امطار آن سحاب در اطراف آن فرود مىشد و در راه چنان افتاد كه به نخلى خشك بازخورد و پشت مبارك بدان نخل داد در حال سبز شد و رطب گوناگون آورد . بالجمله چون نيمروز شد حمزه كه پسر بزرگتر حارث بود و او را از زنى جز حليمه داشت نالان و غريوان به سوى حليمه شتافت و فرياد بركشيد كه برادر قرشى مرا درياب كه دو مرد سفيد جامه در رسيدند و او را گرفته به فراز كوه شدند و
--> ( 1 ) . برابر ص صفحهء 415 جلد دوم از كتاب اول چاپ سنگى ناسخ التواريخ .